کتیبه ی شکسته
اینجا مرگ از خویش می میرد
شاعر اما................
از عشق
مرگ در قبرستان می میرد
عشق اما،موج بازی یک نارنج است
بر کف گریه های آب
یک کوه نور،یک نبض سرخ
بر پیچ پیچ آبی دریا
یک شعر تر
منشور شبنمی بر نیلوفران آب
در اتفاق سر زدن از خود
خدا شدن،طلا شدن
تا مرگ ِمرگ
دریا دچار آبی آب است
دریا دچا ر عادت زورق
دچار عادت زورق بان است
ما می رویم به سمت مشرق پاروها
به جانب ما
دچار عادت ما باش
«شهیار قنبری»