کتیبه ی شکسته
آبی بود و با خطوط سیاه می آمیخت
شاید که سادگی یک حرف بود
یا سخاوت بارانی که بر در ختان می بارید
چترم را بستم ،زیر باران رفتم
باید که رفت تا نارنجزاران خورشید
هر دانه ی شبنمی را نوشیدم
با هر سپیده خندیدم ،افسوس.........
چه بی ثمر خندیدم
کوچه ی خاطره ها دیریست پوسیده است
کوچه ی دیگری نیست
همسفر چتر خود را باز کن
بارانی نیست
از چشمان من است که خون می بارد
شعرازمرجان