کتیبه ی شکسته
من خسته ام
ازبی کرانی انعطاف پذیر یک صندلی
به جای چهار پایه
چهار کرم زیرم نشسته اند
من آکنده ام،از هر احساسی که آفریدی
و هر شکی که بذرش را در درونم نهادی
به هر کسی که روبرویم ایستاد،یا کنارم قدم زد
دستم را گرفت،ویا از پشت مرا به دو نیم کرد
من یک شیشه ام خرد خرد روی زمین
هر تکه اش نا پیدا،گاه در لای جرز آجرها
گاه بر کف پاهایت،وشاید بر روی زبان کبوتری
یک نگاه برایم کافی بود
تا شب ها در ستایش خود در ظلمات
آیات شعر بخوانم،با صدای بد
من قصه ای نا تمام ام
که از ناله ی بی ثبات یک گدای گر،تورا بیشترمی آزارد
وهر فصل از فصل دیگر نا خوانا تر و سنگین تر
که مثل نوک تیز مداد بر گوشتت فرو می رود
وبرشی از کاغذ،درکف دستانت
این قصه را در خود آزاری یک مار
در پیچش به دور نیش خود
نوشته ام تا خرگوش سفیدی را ببلعم
من-همین- یک خودکار وچند ورق که در چند ثانیه
وصیتم رامی نویسم
((تارا آغداشلو))