تبليغاتX
کتیبه ی شکسته







کتیبه ی شکسته               






منوی اصلی

صفحه اصلی
آرشيو وبلاگ
ایمیل مدیر
طراح قالب


منوی مدیریت

وضعیت در یاهو




موضوعات



آرشیو

هفته چهارم بهمن 1386
هفته دوم دی 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
آرشيو


لینکستان

آموزش طراحي قالب
خسته از تکرار فردا
دل ریختگان
مداد رنگی
تیغ و رگ
به خدا دل منم خدایی داره
نفس های آخر من زخم خورده
صدای آبشار
آخرشه (امیر حسین)
دفترعشق
شاگرد تنبل سابق
چتری برای دو نفر
قطار عشق
خان سختی (بابایی)
سمفونی واژه ها
تشنه ی محبت (گمشده ی دل)
چرند و پرند(حمید خان)
دنیای سنگی
یه کافر خدا نشناس
سفر پیاده رو(رضای عزیز)
حنوش(بیماران عاشق)
اختیار اجباری...اجبار اختیاری(مسیح)
عشق عشق عشق(سحرجون)
سکوت مه آلود
شرک و فیونا
موج دیوانه
پرسه های پائیزی
خورشید تابان(احمد عزیز)
رهگذر



لینکدونی

  گالري قالب وبلاگ
آرشيو لينكدوني



آمار وبلاگ

کل بازدید ها :


طراح قالب

TAKPC


       وقتی که من بچه بودم...

  وقتی که من بچه بودم

 

پرواز یک بادباد ک

 

می بردت از بامهای سحر خیزی پلک

 

تا نارنجزاران خورشید

 

آه، آن فاصله های کوتاه

 

وقتی که من بچه بودم

 

خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد؛

 

و اشکهای درشتش ازپشت آن عینک ذره بینی

 

با صوت قرآن می آمیخت

 

وقتی که من بچه بودم

 

آب و زمین و هوا بیشتر بود؛

 

و جیرجیرکها شبها در متن ماه وخاموشی ژرف

 

آواز می خواندند

 

وقتی که من بچه بودم

 

لذت خطی بود از سنگ تا زوزه ی آن سگ پیررنجور

 

آه،آن دستهای ستمکار معصوم

 

وقتیکه من بچه بودم

 

می شد ببینی آن قمری ناتوان راکه بالش

 

زین سوی قیچی با باد می رفت

 

می شد،آری می شد ببینی؛

 

و با غروری به بی رحمی ِبی ریایی تنها بخندی

 

وقتی که من بچه بودم،

 

در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود

 

تا خواب وبیداری خوابناکت سرشار باشد

 

وقتی که من بچه بودم،

 

زور خدا بیشتر بود

 

وقتی که من بچه بودم،

 

بر پنجره های لبخند اهلی ترین سارها آشیان داشتند

 

آه،آن روزها گربه های تفکر چند ین فراوان نبودند

 

وقتی که من بچه بودم،

 

مردم نبودند

 

وقتی که من بچه بودم،

 

غم بود،

 

اما..................

 

کم بود

 

                 اسماعیل خویی



.: نویسنده : مریم_مرجان در تاریخ : پنجشنبه سوم آبان 1386 :.                                  

       نوشته های گذشته
نبض سرخ...
بارانی...
(( بهانه ی رفتن ))
تجربه ها
وصیت نامه
وقتی که من بچه بودم...
---<< نانٍ پیروزی>>---
×××بوف کور×××
چنین گفت زرتشت...
ایست بازرسی