کتیبه ی شکسته
وقتی که من بچه بودم
پرواز یک بادباد ک
می بردت از بامهای سحر خیزی پلک
تا نارنجزاران خورشید
آه، آن فاصله های کوتاه
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد؛
و اشکهای درشتش ازپشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت
آب و زمین و هوا بیشتر بود؛
و جیرجیرکها شبها در متن ماه وخاموشی ژرف
آواز می خواندند
لذت خطی بود از سنگ تا زوزه ی آن سگ پیررنجور
آه،آن دستهای ستمکار معصوم
وقتیکه من بچه بودم
می شد ببینی آن قمری ناتوان راکه بالش
زین سوی قیچی با باد می رفت
می شد،آری می شد ببینی؛
و با غروری به بی رحمی ِبی ریایی تنها بخندی
وقتی که من بچه بودم،
در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود
تا خواب وبیداری خوابناکت سرشار باشد
زور خدا بیشتر بود
بر پنجره های لبخند اهلی ترین سارها آشیان داشتند
آه،آن روزها گربه های تفکر چند ین فراوان نبودند
مردم نبودند
غم بود،
اما..................
کم بود
اسماعیل خویی