کتیبه ی شکسته
زندگی آیا درون سایه هامان رنگ میگیرد یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟
دختری که سر بر شانه ام نهاده خستگی ام را نمی داند و صندلی اتوبوس، از درک من عاجز است شیشه ی پنجره را مات می کند نفس هایم مثل خودم که زندگی را! سرم درد می کند. واژه ها معلقند میان من و سایه ام و مردم،در صفی طولانی منتظرند تا پا بر شانه های خسته ام بگذارند نگاه می کنم از پنجره ی تار مردم ِ خسته زندگی را مات می کنند. مرجان قلبم می شکند از اندوه به یاد نمی آورم، زیستن را تاریک است خانه ام به خانه ام نیا چراغ نیاور خودم نیز شمعی نمی افروزم بگذار در تاریکی بمانم چیزی به من نگو قلب تو را نمی شناسم و دست من با دستهای تو بیگانه است خوابم نمی برد لالایی نخوان نمی خواهم پشت پلک هایت بمیرم یا به نگاهی محدود شوم یا در چهار چوب اتاقی جان دهم می خواهم باران ببارد تا ازیاد ببرم،قلبی را که می شکند از اندوه امروز،هرروز،هنوز.. از مرجان... هیچکس را نمی شناسم نه شاملو ،نه هدایت نه اسمی که تکرارش را بلد باشم نه جمله ای فروتن که برایت بماند نه حتا ژستی فیلسوفانه نه نگاهم عمقی دارد نه دستم لذتی! با این همه هنوز باران را ساده می نویسم از مرجان 1- یهودای بیچاره ام! صورتت را مخفی نکن آنکه بر صلیب کشیدندش سنجاقکی بیش نبود. 2- در باغ آرزوها دفنش کردند چرا که از خدایان تنها،درخت سبزی خواسته بود. 3-آواره ام میان قصه های تکراری یک سیاه سردر گم کلاغی که هرگز به خانه اش نرسید. از مرجان بادبادکی آبی در متن خسته ی آسمان چهار دیوار اتاقم چشم ها در زندان وحشت زده به کابوس فرو می روم در متن خسته ی تنم به سه شنبه ها و ساعات کشنده ایستاده،،، روی ریل همیشگی چمدانهای بسته حکایت رفتن را تکرار می کنند سوت می کشد قلب آبی ام بادبادک سقوط می کند کابوس که تمامی ندارد از مرجان

| Design By : Night Melody |


