کتیبه ی شکسته
اینجا مرگ از خویش می میرد
شاعر اما................
از عشق
مرگ در قبرستان می میرد
عشق اما،موج بازی یک نارنج است
بر کف گریه های آب
یک کوه نور،یک نبض سرخ
بر پیچ پیچ آبی دریا
یک شعر تر
منشور شبنمی بر نیلوفران آب
در اتفاق سر زدن از خود
خدا شدن،طلا شدن
تا مرگ ِمرگ
دریا دچار آبی آب است
دریا دچا ر عادت زورق
دچار عادت زورق بان است
ما می رویم به سمت مشرق پاروها
به جانب ما
دچار عادت ما باش
«شهیار قنبری»
آبی بود و با خطوط سیاه می آمیخت
شاید که سادگی یک حرف بود
یا سخاوت بارانی که بر در ختان می بارید
چترم را بستم ،زیر باران رفتم
باید که رفت تا نارنجزاران خورشید
هر دانه ی شبنمی را نوشیدم
با هر سپیده خندیدم ،افسوس.........
چه بی ثمر خندیدم
کوچه ی خاطره ها دیریست پوسیده است
کوچه ی دیگری نیست
همسفر چتر خود را باز کن
بارانی نیست
از چشمان من است که خون می بارد
شعرازمرجان
این باد بی قراری وقتی که می وزد
دلهای سر نهاده ی ما
بوی بهانه های قدیمی می گیرد
و زخمهای کهنه ی ما باز
درانتظار حادثه ای تازه
خمیازه می کشد
انگار بوی رفتن می آید
«قیصر امین پور»
1
بزرگترین هنرمند زندگی
رفتگر کوچه است
ببین چگونه با یک تکه چوب
برگ های مغرور هزار رنگ را
به رقص در آورده!
2
همچون انگور،
باور کنیم که درد و رنج زندگی
تنها برای آن است که روزی
همگی شراب شویم!
3
عشق تو چون باد،
که سالیان درازست
سر بلند نکرده اند؟
4
آهای کودک خوشحال!
«این گونه زندگی بس سخت و
طاقت فرساست»
و کودک بی اعتنا به نصیحتم
هم چنان سر سره را بر عکس
بالا می رود...
5
نگاه تو
رخصت پرواز است
برای یک مرغ ِعاشق ِ خانگی.
6
از سپیدار
سپیدی و پاکی را ربودند
تا ازو داری باقی ماند
سخت و سیاه!
«سحر سخایی»
من خسته ام
ازبی کرانی انعطاف پذیر یک صندلی
به جای چهار پایه
چهار کرم زیرم نشسته اند
من آکنده ام،از هر احساسی که آفریدی
و هر شکی که بذرش را در درونم نهادی
به هر کسی که روبرویم ایستاد،یا کنارم قدم زد
دستم را گرفت،ویا از پشت مرا به دو نیم کرد
من یک شیشه ام خرد خرد روی زمین
هر تکه اش نا پیدا،گاه در لای جرز آجرها
گاه بر کف پاهایت،وشاید بر روی زبان کبوتری
یک نگاه برایم کافی بود
تا شب ها در ستایش خود در ظلمات
آیات شعر بخوانم،با صدای بد
من قصه ای نا تمام ام
که از ناله ی بی ثبات یک گدای گر،تورا بیشترمی آزارد
وهر فصل از فصل دیگر نا خوانا تر و سنگین تر
که مثل نوک تیز مداد بر گوشتت فرو می رود
وبرشی از کاغذ،درکف دستانت
این قصه را در خود آزاری یک مار
در پیچش به دور نیش خود
نوشته ام تا خرگوش سفیدی را ببلعم
من-همین- یک خودکار وچند ورق که در چند ثانیه
وصیتم رامی نویسم
((تارا آغداشلو))
وقتی که من بچه بودم
پرواز یک بادباد ک
می بردت از بامهای سحر خیزی پلک
تا نارنجزاران خورشید
آه، آن فاصله های کوتاه
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد؛
و اشکهای درشتش ازپشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت
آب و زمین و هوا بیشتر بود؛
و جیرجیرکها شبها در متن ماه وخاموشی ژرف
آواز می خواندند
لذت خطی بود از سنگ تا زوزه ی آن سگ پیررنجور
آه،آن دستهای ستمکار معصوم
وقتیکه من بچه بودم
می شد ببینی آن قمری ناتوان راکه بالش
زین سوی قیچی با باد می رفت
می شد،آری می شد ببینی؛
و با غروری به بی رحمی ِبی ریایی تنها بخندی
وقتی که من بچه بودم،
در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود
تا خواب وبیداری خوابناکت سرشار باشد
زور خدا بیشتر بود
بر پنجره های لبخند اهلی ترین سارها آشیان داشتند
آه،آن روزها گربه های تفکر چند ین فراوان نبودند
مردم نبودند
غم بود،
اما..................
کم بود
اسماعیل خویی
من به قعر جهنم خواهم رفت
و روی دیوار حرف های رکیک خواهم نوشت
وبا دستهایم خانه های گِلی را خراب خواهم کرد
من هق هق گریه هایم را،
در نابودی این همه سرنوشت فدا خواهم کرد
من دلم را سرزمین اسرار نا گفته خواهم کرد
وبر پیشانی ام مهر درد خواهم زد
من لبهایم را خواهم دوخت تا خاموشی خود را جشن بگیرد
صدای سوزن و نخ که این همه سنگ را می دوزد
صدای اره که این همه پنبه را می برد
وصدای هوهوی باد که مرا می برد
می برد تا رساند به صحرا
من دختر کویرم وبا صدای شکسته ی خود
سرود پیروزی می خوانم
وبا همین دستهای سوزانده شده
نان را قسمت می کنم
تا تمامی این دشتهای عور،تا تمامی این سیاه وسفیدها
واین مردم را نان پیروزی دهم
من با همین پاهای سوخته روی آتش ها راه می روم
وبا همین پاهای شکسته در معبد نپال می رقصم
من با این لبهای بسته که برای خود جشن گرفته است
تمام قصه های پدر بزرگ را تکرار خواهم کرد
و دوباره از او سهراب خواهم ساخت
وسیاوش داستانهایش خواهم شد تا بجنگم
برای این همه آزادی
من با دستهای سوخته ام آب خواهم نوشید
وجامه ام را از خون سرخ پر خواهم کرد
ودوباره مشق خواهم نوشت
واز تنم لاله خواهم ساخت
ومن با همه اینها باز به قعر جهنم خواهم رفت
وبه روی دیوارها حرف های رکیک خواهم نوشت
((شعر از مرجان))
درزندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح رادر انزوا
می خورد و می تراشد این دردها را نمی شود به کسی
اظهار کرد چون عموماَعادت دارند این دردهای باور نکردنی
راجزو اتفاقات و پیش آمدهای عجیب و نادر بشمارند و اگر
کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید
خودشان سعی می کنند آنرا با لبخندی شکاک و تمسخر آمیز
تلقی بکنند.
((صادق هدایت))
خطر کسی که ازهمه تنهاتر است عشق است.
این را من از خورشید هنگام غروب یعنی ازبخشاینده ترین کسان
آموختم، در آن موقع است که اوبر دریا از خزانه ی تمام نشدنی خود
زر میپاشد.به طوری که حتی فقیر ترین ماهیگیران هم با پاروهای
زرین پارو می زنند!
آیا شما وحشت کسی را که در خواب سقوط می کند درک کرده اید؟
از سرتا به پا وحشت می شود زیرا زمین ازاو می گریزد ورویا
آغاز می شود.
هرقدرعمیق تر انسان به زندگی نگاه کند عمیق تر به دردو رنج نگاه
کرده است.
عزیزترین جنایت وهنر من اینست که سکوت من آموخته است که
خود را با سکوت لو ندهد .
چنین گفت زرتشت....
ایست!
اینجا بازرسی است!
می گردم مباداباخودت دلی بیاوری؛
عبور دل ممنوع؛
نخند!
کوله پشتی ات کجاست؟
این همه صدای آشنادر آن چه می کند؟
جیب هات هم که پراست!
خالی کن.درنگاهت...
چیزی است،پنهان است!
می تپد،می لرزد،
چشم هایت را ببند و به من خیره نشو
از همین جا برگرداین طرف چیزی نیست
راه تو پشت نفس های خودت
پنهان است...